از چشم دیگران ببین

وارد سالن کنفرانس شدیم. همه چیز را چک کردیم که چیزی برای شروع جلسه دفاع از پایان‌نامه دچار مشکل نباشد. ریکوردر را نزدیک محل نشستن اساتید گذاشتم و روشنش کردم. نمی‌دانم دقیقا دنبال چه چیزی بودم و می‌خواستم چه چیزی را از زبانشان بشنوم. سه استادی بودند که هر کاری انجام دادند تا حرف استاد پایان‌نامه‌ام به کرسی بنشیند. گفته بودند استاد همکار ماست و تو می‌روی و ما با استادت چشم در چشم می‌شویم. یک پایان‌نامه است، چه فرقی می‌کند چه چیزی می‌نویسی.

 ارائه که تمام شد و نوبت به اساتید رسید تا صحبت کنند، استاد راهنما صحبتش را با معذرت‌خواهی شروع کرد. بقیه کلمات و جملاتی که در ادامه معذرت‌خواهی می‌گفت را نمی‌شنیدم. فقط یک چیز در ذهنم تکرار می‌شد: اگر تمام مدت قابلیت‌هایی را که می‌گوید داشتم پس آن همه اذیت کردن و القای نتوانستن در من برای چه بود؟ یک جای ذهنم صدایی بلند ‌شد که با این فکر که نمی‌توانی، سالن را ترک نکن. وقتی در این روزهای آخر به تو تلفن زده و پشت‌بند خندۀریزی گفته است: فکر نمی‌کردم تا این اندازه پوست کلفت باشی، پس توانایی داری و به اذیت کردن‌های خودش آگاه است. اما این صدا خیلی مبهم و دور بود.

جلسه دفاع رو به اتمام بود. نیم ساعت مانده بود تا چراغ‌های سالن کنفرانس خاموش شود و این دوره از تحصیل به پایان برسد. چیزی که از این سالن داشتم با خودم می‌بردم نمره خوب از پایان‌نامه نبود، بلکه وجودی سرشار از حس نتوانستن بود.

بعد از جلسه ریکوردر را خاموش کردم. دو ماه آن صداها را نگه داشتم. اما دیگر هیچوقت گوش ندادم ببینم چه گفته‌اند. چه فرقی می‌کرد وقتی از اتاق بیرون رفته‌ام، چه گفته‌اند. ترم اول دانشگاه با آن شور و انرژی شروع کرده بودم. با این فکر که می‌توانم و ایده‌هایم را در این رشته عملی می‌کنم و بعدازظهر روز دفاع با این حس خوابگاه و دانشگاه را ترک کردم که من نمی‌توانم. از ۱۲ اسفند ۹۳ حس آدم بی‌خانمانی را داشتم که نمی‌دانست خانه‌اش کجاست. باید چکار کند و هدفش چیست.

حدود دو سال گاهی در تنهایی سعی می‌کردم که کارم را آرام آرام انجام دهم ولی انجام نمی‌شد. به دو هفته نکشیده از لحاظ روانی کم می‌آوردم و رها می‌کردم. از طرفی دوست داشتم خودم را دوباره به خودم ثابت کنم.  از طرف دیگر انگار ذهنم خشک شده بود. تا حرکتی می‌کردم دردی درون مغزم حس می‌کردم. انگار که لبت خشک شده باشد و تو دهن باز کنی و خون جاری شود. هر بار این حس درون مغزم و خون ریزی ناشی از حرکت، من را بیخیال انجام کار می‌کرد.

خودم را وادار می‌کردم تا دوباره قدم در راه بگذارم. چند قدم می‌رفتم و بعد پشیمان می‌شدم. بزرگ‌ترین ترسم از عدم توانایی در خواندن و نوشتن بود. از هر محیطی و هر کاری که به این دو ختم می‌شد سر باز می‌زدم و هر چیزی را که می‌خواستم به این دو ختم می‌شد. البته همچنان به کتابفروشی‌ها سر می‌زدم و هر بار یک کتاب می‌خریدم و به جای کتاب خواندن آن را ورق می‌زدم. کاری که در حال حاضر وقتی به آن فکر می‌کنم می‌بینم اشتباه و بیهوده نبوده است. از لحاظ روانی شرایط خواندن و نوشتن نداشتم اما همین که طی روز گاهی چند ساعت کتاب‌هایی را در دست می‌گرفتم و تطبیق می‌دادم که ببینم چه مباحث مشترکی دارند، حداقل امتیازی که برایم داشت این بود که با ناامیدی زیادی که نسبت به خواندن و نوشتن در دل خودم حس می‌کردم، اما با این کار نزدیک چیزهایی بودم که دوست داشتم.

طی این مدت تقریبا رابطه‌ام را با اشخاصی که بودنشان باعث می‌شد من کتاب بخوانم یا بنویسم  قطع کردم. تشویق آن‌ها و بیان کردن نقاط مثبت با چیزی که من درون خودم حس می‌کردم، کاملا در تضاد بود.

سال ۹۵ بود که یکی از اساتیدم تماس گرفت که برای یک کار تحقیقی نیاز به نیرو داریم، هستی؟ توضیح دادم که من نمی‌توانم. کاری را که می‌گویید من تا به حال انجام نداده‌ام. شاید کار را خراب کنم. چند سوال پرسید. من جواب دادم. گفت دانشگاه فرهنگیان می‌بینمت. همه اعضایی که برای کار آمده بودند جمع بودیم. نوبت به معرفی خودمان و کارهایی که انجام داده ‌بودیم رسید. همه معرفی کردند. همه چهار یا پنج کار مرتبط در کارنامه خودشان داشتند. من رفته بودم که هم به خودم و هم به استادم نشان دهم که من درست می‌گویم و نمی‌توانم.

 خودم را معرفی کردم. گفتم غیر پایان نامه کاری را انجام نداده‌ام. استادم نگاه کرد و چند ثانیه‌ای مکث کرد. مکثی که نشان از عدم رضایتش از نوع معرفی خودم بود. سرم را پایین انداختم. استادم در حالی که ایستاده بود رو به همکار دیگرش که مسئول پژوهش دانشگاه فرهنگیان بود کرد و گفت: در پایان‌نامه‌ام به من کمک کرده‌اند و همینطور در موسسه یکی از دوستانم مدتی مشغول بودند و البته رشته تحصیلی‌شان پژوهش است. راستش یادم رفته بود که مدت در یک موسسه مشغول بودم و بعد بخاطر مشکلات پایان‌نامه ارشد، فرصت همکاری نداشتم و رها کرده بودم. کاری را که برای پایان‌نامه استادم انجام داده بودم از نظرم چیزی نبود که در رزومه کاری بیاورم.

جلسه تمام شد. بعد از جلسه با استادم هم مسیر شدم. در راه گفت: شما یک ایراد دارید. در معرفی خودت روی نقاط منفی تاکید می‌کنی. فکر می‌کنی بقیه که الان کارهای خود را ردیف کردند به این معنی است که تو نمی‌توانی. از وضعیت پایان نامه ارشدم و اتفاقی افتاده بود باخبر بود. برایش توضیح دادم که بعد از ارشد اعتمادم به خودم را از دست داده‌ام. گفت مسئول پژوهش دانشگاه نظرش این بوده است که کس دیگری را جایگزین شما کنیم. من شما را تضمین کرده‌ام.

تشکر کردم اما دوست داشتم این کار را نمی‌کرد و فشار درونی که تحمل می‌کردم تمام می‌شد. کار پژوهشی انجام شد. بعد از یک ماه ساعت سه شب پیامی گرفتم: «کار شما در این پژوهش دقت بالای شما را می‌رساند. این پتانسیل خودت را تقویت کن. برای ادامه همکاری به من سر بزن.»

این پیام در لحظه اول خوشحالم کرد. اما بعد از ده دقیقه افکار منفی ذهنم شروع شد. صدهای درون ذهنم که می‌خواست این کار را یک کار ساده جلوه دهد که از عهده هر کسی بر می‌آید و حالا چیزی نبود که بخواهد تعریف کند. رابطه‌ام را با استاد قطع کردم. طی مدت با هر کسی آشنا می‌شدم که از خلاقیت، توانایی، مسئولیت‌پذیری و از ارزشمند بودن کاری که انجام می‌دادم دم می‌زد، رابطه‌ام را قطع می‌کردم.

یک سال و نیم تنهایی و انجام ندادن هیچ کاری. در ظاهر خانواده فکر می‌کردندکه مشغول خواندن هستم اما من مشغول ورق زدن بودم.  بعد از گذشت مدتی دوباره فکر می‌کردم شاید به یاد بیاورم که یکی از مهمترین اهداف من چه بوده است. اما وقتی می‌نوشتم، می‌دیدم که توانش را ندارم و مهم‌تر اینکه دیگر اهدافم در ذهنم واضح نبودند.  به خودم گفتم همه را رها کن. فعلا برای دکترا آماده شو. بقیه اهداف یا برایت دوباره روشن می‌شوند یا اهداف جدید پیدا می‌کنی.

در این راه با شخصی آشنا شدم که در نگاهش من توانایی انجام کار را داشتم. بعد از دو سال که متوجه شدند من با هیچ روشی نمی‌توانم از فکر نتوانستن خودم کوتاه بیایم، گفتند شاید لازم باشد مدتی کلا کنار بگذاری و خودت باشی. اما من را در کارها و نزدیک خودشان و در فضای خواندن نگه داشتند. برایم ارزش بزرگی داشت که بعد از گذشت چند سال و همراه بودن حس ناتوانی با من، یک نفر اینگونه اعتماد دارد و به من این اعتماد را می‌دهد که اگر از آن دوره ارشد و فکرش بگذری همه چیز برایت دوباره خوب خواهد شد.

اوایل همراه بودم تا به خودم و او ثابت کنم که من نمی‌توانم. به مرور با وجود اینکه هنوز حس ناتوانی همراه من بود اما دوست داشتم تلاش کنم تا خودم هم بتوانم خودم را به گونه‌ای ببینم که او می‌بیند. حالا که چند ماهی است مهم‌ترین کارم تماشای خودم و نوشتن در مورد خودم است، فکر می‌کنم وقتی آدم‌هایی اطراف من هستند که به من تا این اندازه اعتماد دارند، چرا خودم اعتماد نکنم. چرا این‌بار به جای اینکه صداهای درون ذهن خودم را بشنوم که بیخیال شو، نمی‌توانی، خراب می‌کنی؛ آدم‌های رو به رو خودم را نبینم و یکبار به آن‌ها اعتماد نکنم. پنج سال به حرف ذهن خودم گوش دادم که نمی‌توانم الان یک سال به حرف‌ آدم‌هایی گوش کنم که به من می‌گویند می‌توانی.

همیشه می‌گویند به صحبت دیگران در مورد خودت توجه نکن. چه صحبت‌هایی که جنبه مثبت دارد و چه آن‌ها که دم از ناتوانایی تو می‌زنند. کار خودت را انجام بده. ولی می‌خواهم بگویم گاهی آدم‌هایی هستند که از خودمان نسبت به خودمان مهربان‌ترند. زمین خورده‌ای و این زمین خوردن را می‌فهمند. سال‌ها کنارشان بوده‌ای و فهمیده‌ای آدمی نیستند که با اعتماد نابه‌جا به کسی ضرر برسانند.

گاهی دست از شنیدن صداهای ذهنت بردار و به کلام آدم‌هایی گوش بده که به تو اعتماد می‌کنند. گاهی در چشم آدم‌هایی که به تو می‌گویند می‌توانی بنشین و خودت را از دریچه چشم آن‌ها تماشا کن. ذهن گاهی ترسو می‌شود. یک سال یک نفر به تو القا کرده نمی‌توانی و تو خودت را از چشم او دیده‌ای. حالا یکسال دیگر بیا و خودت را از چشم آدمهایی ببین که به تو می‌گویند می‌توانی. یک سالی که دانه نتوانستن درونت کاشته شد ماه‌ها طول کشید تا نتوانستن گیاهی رونده شود و همه ذهنت را بگیرد. حالا یک سال در چشم دیگرانی بنشین که بیشتر از دو سال است که منتظرند که تو به آن‌ها بگویی حق با شما بود، می‌توانم. بذر دیدن خودت از نگاه اطرافیانی که به تو می‌گویند می‌توانی را در ذهنت بکار. به یاد داشته باش جوانه زدن این بذر نیاز به زمان و مراقبت دارد.

 یکبار به دیگرانی اعتماد کن که توانستن را در تو می‌بینند. در چشم آن‌ها بنشین و خودت را آنگونه ببین که آن‌ها می‌بینند.

دومین قدم یک رابطه عاشقانه

یک ماه و یازده روز از تماشا و هم قدم شدن با خودم می‌گذرد. در این یک ماه دو نفر بودم. یک نفر که گاهی مشغول اهمال‌کاری بود. گاهی اضطراب شروع انجام کار امانش را بریده بود. گاهی ترس از انجام یک کار وادارش می‌کرد تا از پشت میز بلند شود و  راه برود. این راه رفتن تا جایی ادامه داشت که سرگیجه مجبورش می‌کرد بنشیند. گاهی از انجام دادن هر کاری رها بود و با غم  همبستر می‌شد. عصبانی می‌شد، خوشحال می‌شد، غر می‌زد. از تنهایی لذت می‌برد و گاهی دنبال جایی بود که حتی صدای سکوت را هم نشنود. روزهایی تا نزدیک صبح در تاریکی به سقف زل می‌زد و صبحی که با وجود اینکه خوابش کامل شده بود، دوست داشت بیشتر زیر پتو بماند.

 نفر دوم اما تماشا می‌کرد. خالی از هر احساسی فقط نگاه می‌کرد. درست  مثل زمانی که یک پژوهشگر به منظور انجام دادن یک کار میدانی، وارد میدان پژوهش می‌شود و کاری جز نوشتن، یادداشت‌برداری ، کلمه‌برداری و ضبط تصویر ندارد. هر روز اطلاعات جمع می‌کند. گزارش هر روز را بی هیچ دخل و تصرف و هیچ تحلیلی، می‌نویسد. اگر با خودم عهد نکرده بودم بنشین و خودت را تماشا کن، هر کدام از این حالات خودش به تنهایی می‌توانست باعث شود که من هیچ کار دیگری انجام ندهم. اما اوضاع فرق داشت. بعد از دو هفته متوجه شدم تماشا دارد یک حالت را از من می‌گیرد و حالت دیگری را جایگزین آن می‌کند.

تماشای خودم از بیرون باعث شده بود میزان سرزنش کردن خودم تا حد زیادی پایین بیاید. فکر گذشته و تمام کارهایی که می‌توانستم برای خودم انجام دهم و نداده بودم، دیگر اذیت نمی‌کرد. به قضاوت خودم نمی‌نشستم. طی مدت  تکرار کلمه « نمی‌توانم»  در ذهنم به شدت کاهش یافته بود. پژوهشگر درونم به خوبی کار خودش را انجام داده بود. نگاه کردن و ثبت هر چیزی که می‌بیند بی هیچ قضاوت و کم و زیادی.

 اخلاق پژوهشی را در این نگاه کردن رعایت کرده بودم. توانسته بودم که با خودم به عنوان یک پدیده برخورد کنم. پدیده‌ای که گذر زمان و اتفاق‌های ریز و درشت باعث شد بود که از آن غافل شوم و نیاز به شناخت آن داشتم. آرامشی که در دل و ذهنم احساس می‌کردم حس خوشایندی را به من داده بود. اینکه می‌توانستم عادت‌های خوب و بدم را ببینم این احساس را در من به وجود آورده بود که عادت‌ها‌ مانند بچه‌هایی هستند که خودم می‌توانم آن‌ها را تربیت کنم. اولین قدم این تربیت دیدن این عادتهای خوب و بد و رسیدن به این توانایی که بتوانم هر کدام از آن‌ها را به خوبی توصیف کنم. تماشا کردن و هم قدم شدن باعث شده است که این عادت‌ها را مانند مهمان یا مهاجرانی بدانم که دست خودم است که کدام را نگه دارم و کدام را بیرون کنم یا حداقل بتوانیم با هم به سازش برسیم.

 اینکه توانسته‌ام با نگاه دقیق و همراه با نوشتن درون خودم را بهتر ببینم، باعثِ زایشِ یک حس تسلط بر خودم شده است. تسلطی که به من می‌گوید هر عادت بد و خوبی را با توجه و تکرار و زمان می‌توانم در خودم پررنگ‌تر و کمرنگ‌تر کنم و گاهی حتی با بعضی از عادت‌های شکل گرفته به سازش برسیم و بتوانیم با هم درکالبد من زندگی کنیم.  

چند سال طول کشید تا من بتوانم با بعضی از افکار و حالات درونی خودم کنار بیایم و به این مرحله برسم که بتوانم خودم را از بیرون ببینم. این را می‌گویم که اگر روزی شما خواستید به تماشای خودتان بنشینید و چند هفته اول چیزی دستگیرتان نشد، ناامید نشوید. این تماشا کردن همچنان ادامه دارد. همچنان هر روز در حال ثبت حال و احوال و نگاه کردن به خودم هستم. در کنار نگاه کردن به خودم، دست دو حس را گرفته‌ام و این روزها بیشتر با آن‌ها حرف می‌زنم. یکی اهمال‌کاری و دیگری ترس. ترسی که اهمال‌کاری را تقویت می‌کند. به تماشا نشستن و هم‌قدم شدن با خودم، زمان بیرون ماندن من از منطقه امنم را افزایش داده است.

اما چگونه به تماشا بنشینیم؟ ابزار چیست؟

نوشتن. به تماشا نسشتن بدون نوشتن مثل نشستن و نگاه کردن به یک گودال آب است. نهایت چیزی که در آن بتوانی ببینی سایۀ اجسامی است که در نزدیکی آن گودال هستند. گودال آبی که آرام آرام بوی بدی که ناشی از ساکن بودنش است، آزارت می‌دهد و باعث می‌شود که دست از تماشا برداری و بلند شوی و بروی. اما اگر بنویسی همه چیز مانند آبِ روان می‌شود. در نقطه‌ای این آب کدر است. در نقطه‌ای شفاف. یک جایی می‌توانی دستت را در مسیر آب نگه داری و جریان آن را حس کنی. می‌توانی جایی پاچه شلوارت را بالا بزنی و در نقاط کم عمقش راه بروی. سنگ ریزهای زیر پایت، ماهی‌ها، جلبک‌ها ، برخورد همه این‌ها را به پاهایت حس کنی. در نقاط پر عمقش شنا کنی و هر جایی که گل‌آلود بود بگردی و ببینی در بالا دست این آب روان چه چیزی باعث کدری این آب شده است.

 به تماشا کردن خودت، نوشتن را همراه کن تا بتوانی درون خودت را لمس کنی. بعد از نگاه کردن، لمس کردن دومین قدم یک رابطه عاشقانه‌ست.

شرط اول به تماشا نشستن است

مشغول نوشتن برنامه نیم سال دوم بودم. در همان حال که می‌نوشتم و توضیحاتی که لازم بود را اضافه می‌کردم، یک صحنه تکراری از  ذهنم عبور کرد: تکراری بودن بیشتر کارها و توضیحاتی که به آنها اضافه می‌کردم. نوشتن برنامه را رها کردم. اولین باری که این لیست از کارها و برنامه‌ها را نوشته بودم، چه زمانی بود؟ کارهای تکراری بیست و سه سالگی به بعد …

با مرور سال‌های گذشته در ذهنم به این فکر می‌کردم که چه چیزی باعث شده بود که برنامه‌های من پیش نرود و الان بعد از چند سال هنوز مشغول بعضی از کارهای تکراری باشم. مشغول بودن به کارهای قبل ایرادی ندارد. مشکل کار این بود که هنوز در قدم اول بودم. چیزی که ماجرا را دردآور می‌کرد همین در قدم اول ماندن بود. به برنامه‌های قبل از بیست و سه سالگی فکر کردم که ببینم آیا آن زمان هم خوب پیش می‌رفتم یا نه؟

شرایط تقریبا عادی بود. بعضی برنامه‌ها خوب پیش می‌رفت، بعضی نه و بعضی را هم می‌فهمیدم که کار من نیست و آن کار را رها می‌کردم. مشکل باید بعد از بیست و سه سالگی باشد. از توضیحات بیست‌و‌سه سالگی، ارشد و پایان‌نامه‌ای که هیچ‌وقت نتوانتسم حتی به فرزندخواندگی قبولش کنم می‌گذرم و به دوران بعد از ارشد می‌رسم.

یک صحنه تکراری برای چند سال: برنامه ریختن، شور اولیه، انجام دادن برای چند هفته، مشغول شدن ذهن بخاطر پیش نرفتن همه کارها، اضطراب و در آخر رها کردن.

مشکل کجا بود؟ در ذهنم کارهای سه سال پیش به سرانجام رسیده بودند و من می‌خواستم ادامه راه را بروم اما در دنیای واقعی هم کارهای سه سال پیش و هم برنامه‌های جدید را با هم داشتم.

چند گزاره را کنار هم بگذارید. شخصی با اهداف که برایش خیلی مهم هستند و راه زندگی‌اش را بر اساس آن‌ها چیده است. مشکلاتی که با پایاین‌نامه ارشد شروع شد و به هر دری  که می‌زد بسته بود جز همان راه و دری که پیش رویش باز گذاشته بودند. مشکلاتی که روحیه را ضعیف کرده بود. حضور در فضای مجازی و دیدن افرادی هم سن و سال خودت که چیزهایی که تو برای خودت متصور شده‌ای را به نمایش می‌گذارند. نتیجه این گزاره‌ها باعث شده بود که ذهنم آرام نگیرد. با خودم خلوت نکنم که ببینم درون من چه اتفاقی افتاده است؟ علت این میزان خستگی چیست؟ چه چیزی خستگی را از تنم رها می‌کند و طی این مدتی که مشغول انجام دادن پایان‌نامه بودم، چه چیزهایی را از دست داده‌ام و چگونه باید تقویت کنم و به روال زندگی خودم برگردم؟ به جای تمرکز بر روی این قبیل سوال‌ها و پرسیدن سوال‌هایی که به شفاف شدن درون مه گرفته‌ام کمک می‌کرد، در اتفاقاتی غرق شده بودم که تمام شده‌اند و البته مقایسه خودم و زندگی که طبق میلم پیش نرفته بود و مقایسه با هم سن و سال‌های خودم. مقایسه با چه چیزی؟ مقایسه اینکه به چیزهایی که می‌خواستند می‌رسیدند و من در شرایطی بودم که هر بار دست و پا می‌زدم تا به اهدافی که سال‌ها برای آن‌ها خیال پردازی و برنامه‌ریزی کرده بودم، برسم و نمی‌شد. به مرور این دست و پا زدن  و دیدن تلاش دیگران برایم یک چیز را مسلم کرد: تو نمی‌توانی.

این حسِ ناتوانی ناشی از سرعتی بود که جلوی چشم من بود و آهستگی که من به آن نیاز داشتم تا دوباره بتوانم به آن چیزی تبدیل شوم که می‌خواهم.

این دور باطل تا قرنطینه و بازگشت همه به خانه ادامه داشت. در زمان قرنطینه دیگر از نمایش‌هایی که سرعت را به من تلقین می‌کردند خبری نبود. نهایت کارشان معرفی پادکست و فیلم و کتاب بود که سبک زندگی جدید را چگونه سپری کنند. سبک زندگی جدیدی که برای من جدید نبود.

 چیزی که مانع من شده بود نمایش سرعت بود. چیزی که به آن نیاز داشتم آهسته بودن بود. آهستگی که از نشانه‌های دوره اول زندگی‌ من است. قرنطینه این آهستگی را به من برگرداند و  آهستگی تماشا را به من هدیه داد. تماشا علاوه بر نگاه کردن یک معنی قدیمی دیگر دارد : «راه رفتن با هم». به خودت نگاه کنی و مسیر را با خودت در آهستگی طی کنی. به دور از هر سرعت و تشویشی.

تصمیم گرفتم به تماشای خودم بنشینم. برای انجام یک کار معمولا به اعداد مقدس پناه می‌برند. هفت، چهل و … . اما خواستم که محدودش نکنم و آداب آن را به جا بیاورم. تماشا کردن غیر از آهستگی یک آداب دیگری هم دارد، نوشتن. نوشتن از تمام حالات، افکار و امیالی که مانع انجام کارهای روزمره و تلاش برای اهداف می‌شوند. درباره آنها سوال بپرسم. به سوالات جواب بدهم و تا جایی پیش بروم که لیست تکراری شود و بعد ادامه دهم تا جایی که با همه موانع و ضعف‌ها و قوت‌ها رفیق شوم.

پرسیدی پیری خودت را چگونه می‌بینی؟ در حال تماشا می‌بینم. تماشای دوران پیری و روزهایی که با تماشای دوران جوانی خودم ساختم.

پی‌نوشت: ویراست اول

سی سالگی

 

تا سن بیست‌و‌یک سالگی فکر می‌کردم می‌دانم قرار است در آینده دقیقا چه کارهایی را انجام دهم. نقشه راه را داشتم. در ذهنم مشخص بود که هر مرحله از زندگی در چه سالی به پایان می‌رسد. لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، شغلم و شروع ۲۸ سالگی.

 

در همین ابتدا می‌خواهم اعتراف کنم جز آن دسته‌ای بودم که فکر می‌کردم سی سالگی آخر زندگی من است. اکنون چند سال دارم؟ اواخر اردیبهشت پذیرای سی سالگی‌ام بودم. پذیرای سی سالگی؟ الان که حدود دو ماه از آن تاریخ گذشته است نمی‌توانم با یقین این جمله را تکرار کنم.

 

اما برگردم به بیست‌و‌یک سالگی و شروع سوال پیچ کردن خودم در رابطه با هر چیزی که فکرش را بکنید.

 

از عالم و آدم سوال پیچ شوی و از خود گمشده‌ات نه. شروع سوال کردن از خودم ابتدای رها کردن همه چیز بود. البته این رها کردن آرام آرام رخ داد. حداقل تا نیمه راه فوق لیسانس ادامه داشت. فکرش را بکنید که با سوال‌های مکرر از خودت به این نتیجه رسیده باشی که: یک کار مهم را انجام بده. در اتاق استادت گفته باشی ما اینکار را می‌کنیم و پرسیده باشد ما؟ و جواب داده باشی من و هر کسی که با من همراه شود. راستش همان لحظه هم گیج بودم. و نمی‌دانستم می‌خوام چکار کنم و آن کار مهم چیست. حالا تو با این فکر پا به تهران گذاشته‌ای. شهری که طوری در ذهنت جا افتاده که در شهر و استان خودت نشد کاری بکنی ولی حتما اینجا و در این شهر می‌شود.

 

با این آرزو قدم به تهران گذاشته‌ای، اما استاد پایان‌نامه‌ات چادر به کمر بسته باشد که تمام توان تو را به کار گیرد تا چیزی که خودش می‌خواهد به سرانجام برساند و البته رساند.

 

در روز سه‌شنبه چهار روز مانده به دفاع پایان نامه، در سالن مطالعه خوابگاه که در زیرزمین بود، مشغول اصلاح کردن بخشی از پایان‌نامه و نهایی کردن آن بودم. قرار بود قسمتی از بخش تحلیل داده‌ها که نیاز به اصلاح داشت را اصلاح کنم و برای ایشان بفرستم تا نظر نهایی را بدهند. زنگ زد. از اینکه دقیق طوری که خواسته بود انجام شده بود تشکر کرد. صدایش صدای فردی بود که فاتح از یک میدان برگشته است. خندید گفت: ولی عجب پوست کلفتی داری.

 

حتی یک کلمه بر زبانم جاری نشد. طبق عادت همیشگی که وقتی کسی حرف می‌زند اول لبخندی حتی گاه نابجا به لبم می‌آید، پشت گوشی  لبخند زدم. سردی این لبخند در همان زیر زمین گرم تمام وجودم را گرفت.

 

در همان حالت که جسمم سر پا بود، روحم نشست.

 

۱۲ اسفند ۹۳ دفاع کردم. همان روز طوری خوابگاه را تخلیه کردم که انگار از اول آنجا نبودم. همانطور که تهران دو سال‌و‌نیم من را تنها گذاشت، داشتم تنهایش می‌گذاشتم و می‎‌رفتم بی آنکه چیز مهم‌تر را پیدا کرده باشم. هیچ چیز مهمی نبود. اگر هم بود من آن را پیدا نکردم. وقتی از تهران خارج می‌شدم دیگر فکر انجام آن کار مهم‌تر که به دنبالش بودم هم در ذهنم نبود.

 

روح که در بدنت بنشیند مانند خوابی در بیداری است.  وقتی که از تهران برگشتم بخاطر خستگی و فشارهای زیادی که تحمل کرده بودم برای خودم دو ماه استراحت تجویز کردم. فکرم این بود که بعد از دو ماه به روال قبل برمیگردم  و ادامه می‌دهم تا راهم را پیدا کنم. دو ماه تبدیل به چهار سال شد با این تفاوت که من مطالعه را هم کنار گذاشته بودم. گاهی کمی مطالعه داشتم ولی خیلی پراکنده و رها می‌کردم. از نوشتن هم خبری نبود. نهایت نوشتنِ من، خط خطی روی کاغذ بود. بماند که گاهی پوست خودم، نقش کاغذ را برایم بازی می‌کرد. حق بدهید! آدم که در خواب و بیداری نمی‌داند در حال انجام چه کاری است. البته هنوز هم مقداری از این عادت با من مانده است. شاهدش همین هفته پیش که زانویم در نقش مرکز کاغذ درآمد و من تا می‌توانستم اطرافش خط می‌زدم، مثلث می‌کشیدم و یک کلمه رو به تعداد زیاد روی پایم می‌نوشتم.

 

در این چند سال تا جایی که امکان داشت با آدم‌های دنیای واقعی ارتباطی نداشتم. اما دنیای مجازی‌ام سر جایش بود. دنیای مجازی برای من بهتر از دنیای واقعی بود. اگر حوصله حرف بود، حرف میزدم؛ اگر نه فقط می‌دیدم و گلایه‌ای نبود که تو چرا اینطور هستی. در دنیای مجازی انتظاری نبود و این چیزی بود که من می‌خواستم. در فضای مجازی صفحه‌ای برای خودم نداشتم که در آن بنویسم. چند بار صفحه‌ای برای خودم درست می‌کردم اما از آنجا که یک روش آرام‌تر شدنم خراب کرن چیزی بود که می‌ساختم، گاهی که خیلی بهم می‌ریختم آتشش دامن صفحه شخصی‌ام را می‌گرفت. راستش شبیه خودکشی بود.

 

طی این چند سال گاهی چیزی مرا کمی هشیار می‌کرد. گاهی صدایی از درونم و گاهی همان سوال پیچ کردن‌های خودم: تا کی می‌خواهی بنشینی؟

 

شاید همین سوالات بود که باعث شد به فکر این بیفتم که کنکور بدهم. برای کنکور در آزمون‌های آزمایشی آقای صنعتی شرکت کردم. همین که ثبت نام کردم و برنامه برای من فرستاده شد متوجه احساساتی درون خودم شدم. ترس، اضطراب، استرس، نمی‌دانم کدام یک از این‌ها بود شاید همه با هم. برای رهایی از این احساسات باز همان فضای مجازی و گاه دیدن فیلم‌هایی که الان حتی اسمشان را به یاد ندارم، دوای کار بود. فقط می‌دانم می‌دیدم که از فضا جدا شوم. آذر ماه به کلی رها کردم و قید کنکور را زدم. با این فکر که تو مدتی است که نخوانده‌ای از الان بخوان برای سال بعد. خواندم؟ نه!

 

تابستان سال بعد باز ثبت نام کردم. اینبار آمده بودم که رتبه خوب سهم من باشد. اما باز تکرار همان سال قبل بود با یک تفاوت. حضور آقای صنعتی به عنوان یک فرد در دنیای واقعی. تا قبل از ایشان هر آدمی هم در دنیای واقعی بود که البته کم هم نبودند، فاصله گرفته بودم. اینطور خیالم راحت بود که کسی مزاحم نیست. کسی نمی‌پرسد چه خبر از زندگی و من مجبور باشم کارهای نکرده را برایش لیست کنم. بماند که دیگر اصلا کاری نبود که من میلی به انجامش داشته باشم.

 

طی سه سال ثبت نام در آزمون‌های آزمایشی یکبار کنکور را شرکت کردم. آن هم بخاطر اینکه نمی‌توانستم بار دیگر بگویم امسال هم کنکور را شرکت نمی‌کنم. در طی این چهار سال آقای صنعتی من را به یک چیز دعوت می‌کردند. آن هم اینکه هر زمان که افکاری به ذهنم هجوم می‌آورد بنویسم. قبل از این گاهی می‌نوشتم ولی با حرف ایشان برایم جدی‌تر شد. بماند که من حتی چیزهای جدی را هم جدی انجام نمی‌دادم.

 

البته برای جدی انجام دادن کارهایی می‌کردم. به عنوان مثال گاهی فکر می‌کردم اگر یک کلاس نویسندگی باشد و در یک گروه باشیم بهتر پیش‌‌ می‌روم. با سرچ کردن درباره نویسندگی با آقای کلانتری آشنا شدم. مطمئن هستم می‌توانید باز حدس بزنید با اینکه کار برایم جدی بود اما نمی‌توانستم جدی پیگیری کنم. ولی یک خوبی برایم داشت. مطالبی که می‌نوشتند را می‌خواندم. در آن زمان عملی در پی نداشت ولی آدمیزاد که از سنگ سخت‌تر نیست. بالاخره بعد از مدتی در ارتباط بودن و در یک محیط خاص بودن، تاثیراتی روی آدم برجای می‌ماند. البته کم و بیش گاهی هم کمی جدی‌تر از نوشتن حال و احوال خودم، می‌نوشتم ولی چیزی را که ادامه ندهی انتظار کارساز بودن و تاثیر زیاد گذاشتن را هم نباید داشته باشی.

 

با مشاوره‌هایی که با آقای صنعتی داشتم و همینطور حضور در جمعی که آقای کلانتری در نویسندگی خلاق دور هم جمع کرده بودند ـ و چه جمع خوبی است این جمع ـ تصمیم گرفتم یکبار دیگر برنامه‌ای را برای خودم تدارک ببینم و پروژه‌هایی را تعریف کنم. به سمت پژوهش که در دانشگاه خوانده بودم برگشتم. سال‌های قبل دوست داشتم در این رشته کاری بکنم. گوشه‌ای از برنامه را نوشتم و رفتم که شروع کنم. در همان ابتدای کار، افکار و احساساتی که بعضی را نمی‌شناختم به سمتم هجوم آورد. هر بار که قصد شروع کاری را داشتم، یا در همان ابتدا وضعیت روحی به سمتی می‌رفت که من به منطقه امن خودم برگردم یا نهایت اگر در همان ابتدا این اتفاق نمی‌افتاد بیشتر از دو هفته طول نمی‌کشید که باز داستان قبل تکرار می‌شد.

 

آخرین باری که دوباره برنامه چیدم این نکته توجه‌ام را جلب کرده بود که انگار من هر بار برنامه‌ای را می‌چینم که قابلیت انجام نداشته باشد. همین قابلیت انجام نشدن باعث می‌شد که هر بار بگویم: من خواستم ولی نشد.

 

و از این طریق بار بی‌حرکتی و انتظار دیگران را از روی دوش خودم برمی‌داشتم. اینبار اما  با مشورتی که داشتم اول تصمیم گرفتم که پروژه‌ها را به گام‌های کوچک‌تر تبدیل کنم. همین هم اما خوب پیش نرفت.

 

مشکل کجاست؟ ما درگیر مقایسه خودمان با اطرافیان هستیم. یکی از این مقایسه‌ها میزان دستاوردهای ما با توجه به سن است. بین بیست تا سی سالگی اینگونه جا افتاده است که تو خودت را شناخته‌ای. می‌دانی در زندگی به دنبال چه چیزی هستی. کار و شغل تو مشخص است و به یک ثبات در زندگی رسیده‌ای. حال اگر در این بازه زمانی به هر دلیل به هیچکدام از این‌ها نرسیده باشی شرایط حاکم باعث می‌شود که خودت را دائم بازجویی کنی و زیر سوال ببری. همراه شدن استرس و اضطراب ناشی از اینکه: باید چه کاری انجام دهی تا زودتر به شرایط یک آدم سی ساله برسی. این عجله خود یکی از عواملی است که باعث می‌شود هیچوقت برنامه‌هایی که می‌ریزم قابلیت اجرا نداشته باشند. کاری که نیاز به چند سال زمان گذاشتن دارد من ناخوادگاه می‌خواهم خیلی زود به انجام برسانم.

 

شما با یک فرد سی ساله سر و کار دارید که هیچکدام از کارهایش درست انجام نمی‌شود.

 

یک سرزمین را در نظر بگیرید. در گوشه‌ای از این سرزمین آتشی روشن است و افرادی دور آن نشسته‌اند. آتش سن این فرد سی ساله‌ست. دور این آتش اضطراب، استرس، اهمال‌کاری، ترس انجام کار و غریبه‌های دیگر نشسته‌اند که چهره آن‌ها به خوبی مشخص نیست و نمی‌توانم معرفی کنم. دورتر از این آتش خودم هستم که در منطقه امن خودم نشسته‌ام و تا زمانی که در آن منطقه هستم هیچکدام از آن احساسات با من کاری ندارند و گرم کار و استراحت خودشان هستند. کافی است پایم از آن محدوده امن بیرون گذاشته شود. همه با هم شروع به حرف زدن می‌کنند. مکالمه‌ای بین ما در می‌گیرد. نوید می‌دهم که اینبار شما مشغول کار خودتان هستید و من هم مشغول کار خودم. کمی اطمینان خاطر درباره تصمیمم وجودم را می‌گیرد. همین که به آسمان این سرزمین نگاه می‌کنم به عقب می‌روم. کمال‌گرایی آسمان این سرزمین است. ستاره‌های این آسمان تمام اهداف و تصمیمات من هستند که کمال‌گرایی آن‌ها را به خودش جذب کرده و هیچکدام دیگر پیش من نیستند. از یک طرف سوسو می‌زنند و من آن‌ها را می‌بینم از سوی دیگر جنس آسمان این سرزمین را گرفته‌اند و من از انجام آن‌ها طفره می‌روم.

 

اگر بتوانم سوراخی از این آسمان پیدا کنم که از آن نور بتابد، باعث می‌شود اول آتش سی سالگی خاموش شود و بعد به مرور کسانی که دور این آتش جمع شده‌اند پراکنده شوند و هر لحظه حضور نداشته باشند.

 

برای افتادن این اتفاق تصمیم بر این شد که با یکی یکی این افراد دور آتش و خود این آتش دوست شوم. مرحله به مرحله پیش خواهم رفت و درباره بیشتر کارها اینجا خواهم نوشت. اگر فرد سی ساله‌ای هستید که چند سال قبل را خواب بوده‌اید یا احساس می‌کنید روحتان با جسمتان همراهی ندارد، شاید بتوانیم با هم همراه شویم و خودمان برای خودمان کاری کنیم.