شرط اول به تماشا نشستن است

مشغول نوشتن برنامه نیم سال دوم بودم. در همان حال که می‌نوشتم و توضیحاتی که لازم بود را اضافه می‌کردم، یک صحنه تکراری از  ذهنم عبور کرد: تکراری بودن بیشتر کارها و توضیحاتی که به آنها اضافه می‌کردم. نوشتن برنامه را رها کردم. اولین باری که این لیست از کارها و برنامه‌ها را نوشته بودم، چه زمانی بود؟ کارهای تکراری بیست و سه سالگی به بعد …

با مرور سال‌های گذشته در ذهنم به این فکر می‌کردم که چه چیزی باعث شده بود که برنامه‌های من پیش نرود و الان بعد از چند سال هنوز مشغول بعضی از کارهای تکراری باشم. مشغول بودن به کارهای قبل ایرادی ندارد. مشکل کار این بود که هنوز در قدم اول بودم. چیزی که ماجرا را دردآور می‌کرد همین در قدم اول ماندن بود. به برنامه‌های قبل از بیست و سه سالگی فکر کردم که ببینم آیا آن زمان هم خوب پیش می‌رفتم یا نه؟

شرایط تقریبا عادی بود. بعضی برنامه‌ها خوب پیش می‌رفت، بعضی نه و بعضی را هم می‌فهمیدم که کار من نیست و آن کار را رها می‌کردم. مشکل باید بعد از بیست و سه سالگی باشد. از توضیحات بیست‌و‌سه سالگی، ارشد و پایان‌نامه‌ای که هیچ‌وقت نتوانتسم حتی به فرزندخواندگی قبولش کنم می‌گذرم و به دوران بعد از ارشد می‌رسم.

یک صحنه تکراری برای چند سال: برنامه ریختن، شور اولیه، انجام دادن برای چند هفته، مشغول شدن ذهن بخاطر پیش نرفتن همه کارها، اضطراب و در آخر رها کردن.

مشکل کجا بود؟ در ذهنم کارهای سه سال پیش به سرانجام رسیده بودند و من می‌خواستم ادامه راه را بروم اما در دنیای واقعی هم کارهای سه سال پیش و هم برنامه‌های جدید را با هم داشتم.

چند گزاره را کنار هم بگذارید. شخصی با اهداف که برایش خیلی مهم هستند و راه زندگی‌اش را بر اساس آن‌ها چیده است. مشکلاتی که با پایاین‌نامه ارشد شروع شد و به هر دری  که می‌زد بسته بود جز همان راه و دری که پیش رویش باز گذاشته بودند. مشکلاتی که روحیه را ضعیف کرده بود. حضور در فضای مجازی و دیدن افرادی هم سن و سال خودت که چیزهایی که تو برای خودت متصور شده‌ای را به نمایش می‌گذارند. نتیجه این گزاره‌ها باعث شده بود که ذهنم آرام نگیرد. با خودم خلوت نکنم که ببینم درون من چه اتفاقی افتاده است؟ علت این میزان خستگی چیست؟ چه چیزی خستگی را از تنم رها می‌کند و طی این مدتی که مشغول انجام دادن پایان‌نامه بودم، چه چیزهایی را از دست داده‌ام و چگونه باید تقویت کنم و به روال زندگی خودم برگردم؟ به جای تمرکز بر روی این قبیل سوال‌ها و پرسیدن سوال‌هایی که به شفاف شدن درون مه گرفته‌ام کمک می‌کرد، در اتفاقاتی غرق شده بودم که تمام شده‌اند و البته مقایسه خودم و زندگی که طبق میلم پیش نرفته بود و مقایسه با هم سن و سال‌های خودم. مقایسه با چه چیزی؟ مقایسه اینکه به چیزهایی که می‌خواستند می‌رسیدند و من در شرایطی بودم که هر بار دست و پا می‌زدم تا به اهدافی که سال‌ها برای آن‌ها خیال پردازی و برنامه‌ریزی کرده بودم، برسم و نمی‌شد. به مرور این دست و پا زدن  و دیدن تلاش دیگران برایم یک چیز را مسلم کرد: تو نمی‌توانی.

این حسِ ناتوانی ناشی از سرعتی بود که جلوی چشم من بود و آهستگی که من به آن نیاز داشتم تا دوباره بتوانم به آن چیزی تبدیل شوم که می‌خواهم.

این دور باطل تا قرنطینه و بازگشت همه به خانه ادامه داشت. در زمان قرنطینه دیگر از نمایش‌هایی که سرعت را به من تلقین می‌کردند خبری نبود. نهایت کارشان معرفی پادکست و فیلم و کتاب بود که سبک زندگی جدید را چگونه سپری کنند. سبک زندگی جدیدی که برای من جدید نبود.

 چیزی که مانع من شده بود نمایش سرعت بود. چیزی که به آن نیاز داشتم آهسته بودن بود. آهستگی که از نشانه‌های دوره اول زندگی‌ من است. قرنطینه این آهستگی را به من برگرداند و  آهستگی تماشا را به من هدیه داد. تماشا علاوه بر نگاه کردن یک معنی قدیمی دیگر دارد : «راه رفتن با هم». به خودت نگاه کنی و مسیر را با خودت در آهستگی طی کنی. به دور از هر سرعت و تشویشی.

تصمیم گرفتم به تماشای خودم بنشینم. برای انجام یک کار معمولا به اعداد مقدس پناه می‌برند. هفت، چهل و … . اما خواستم که محدودش نکنم و آداب آن را به جا بیاورم. تماشا کردن غیر از آهستگی یک آداب دیگری هم دارد، نوشتن. نوشتن از تمام حالات، افکار و امیالی که مانع انجام کارهای روزمره و تلاش برای اهداف می‌شوند. درباره آنها سوال بپرسم. به سوالات جواب بدهم و تا جایی پیش بروم که لیست تکراری شود و بعد ادامه دهم تا جایی که با همه موانع و ضعف‌ها و قوت‌ها رفیق شوم.

پرسیدی پیری خودت را چگونه می‌بینی؟ در حال تماشا می‌بینم. تماشای دوران پیری و روزهایی که با تماشای دوران جوانی خودم ساختم.

پی‌نوشت: ویراست اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *