سی سالگی

 

تا سن بیست‌و‌یک سالگی فکر می‌کردم می‌دانم قرار است در آینده دقیقا چه کارهایی را انجام دهم. نقشه راه را داشتم. در ذهنم مشخص بود که هر مرحله از زندگی در چه سالی به پایان می‌رسد. لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، شغلم و شروع ۲۸ سالگی.

 

در همین ابتدا می‌خواهم اعتراف کنم جز آن دسته‌ای بودم که فکر می‌کردم سی سالگی آخر زندگی من است. اکنون چند سال دارم؟ اواخر اردیبهشت پذیرای سی سالگی‌ام بودم. پذیرای سی سالگی؟ الان که حدود دو ماه از آن تاریخ گذشته است نمی‌توانم با یقین این جمله را تکرار کنم.

 

اما برگردم به بیست‌و‌یک سالگی و شروع سوال پیچ کردن خودم در رابطه با هر چیزی که فکرش را بکنید.

 

از عالم و آدم سوال پیچ شوی و از خود گمشده‌ات نه. شروع سوال کردن از خودم ابتدای رها کردن همه چیز بود. البته این رها کردن آرام آرام رخ داد. حداقل تا نیمه راه فوق لیسانس ادامه داشت. فکرش را بکنید که با سوال‌های مکرر از خودت به این نتیجه رسیده باشی که: یک کار مهم را انجام بده. در اتاق استادت گفته باشی ما اینکار را می‌کنیم و پرسیده باشد ما؟ و جواب داده باشی من و هر کسی که با من همراه شود. راستش همان لحظه هم گیج بودم. و نمی‌دانستم می‌خوام چکار کنم و آن کار مهم چیست. حالا تو با این فکر پا به تهران گذاشته‌ای. شهری که طوری در ذهنت جا افتاده که در شهر و استان خودت نشد کاری بکنی ولی حتما اینجا و در این شهر می‌شود.

 

با این آرزو قدم به تهران گذاشته‌ای، اما استاد پایان‌نامه‌ات چادر به کمر بسته باشد که تمام توان تو را به کار گیرد تا چیزی که خودش می‌خواهد به سرانجام برساند و البته رساند.

 

در روز سه‌شنبه چهار روز مانده به دفاع پایان نامه، در سالن مطالعه خوابگاه که در زیرزمین بود، مشغول اصلاح کردن بخشی از پایان‌نامه و نهایی کردن آن بودم. قرار بود قسمتی از بخش تحلیل داده‌ها که نیاز به اصلاح داشت را اصلاح کنم و برای ایشان بفرستم تا نظر نهایی را بدهند. زنگ زد. از اینکه دقیق طوری که خواسته بود انجام شده بود تشکر کرد. صدایش صدای فردی بود که فاتح از یک میدان برگشته است. خندید گفت: ولی عجب پوست کلفتی داری.

 

حتی یک کلمه بر زبانم جاری نشد. طبق عادت همیشگی که وقتی کسی حرف می‌زند اول لبخندی حتی گاه نابجا به لبم می‌آید، پشت گوشی  لبخند زدم. سردی این لبخند در همان زیر زمین گرم تمام وجودم را گرفت.

 

در همان حالت که جسمم سر پا بود، روحم نشست.

 

۱۲ اسفند ۹۳ دفاع کردم. همان روز طوری خوابگاه را تخلیه کردم که انگار از اول آنجا نبودم. همانطور که تهران دو سال‌و‌نیم من را تنها گذاشت، داشتم تنهایش می‌گذاشتم و می‎‌رفتم بی آنکه چیز مهم‌تر را پیدا کرده باشم. هیچ چیز مهمی نبود. اگر هم بود من آن را پیدا نکردم. وقتی از تهران خارج می‌شدم دیگر فکر انجام آن کار مهم‌تر که به دنبالش بودم هم در ذهنم نبود.

 

روح که در بدنت بنشیند مانند خوابی در بیداری است.  وقتی که از تهران برگشتم بخاطر خستگی و فشارهای زیادی که تحمل کرده بودم برای خودم دو ماه استراحت تجویز کردم. فکرم این بود که بعد از دو ماه به روال قبل برمیگردم  و ادامه می‌دهم تا راهم را پیدا کنم. دو ماه تبدیل به چهار سال شد با این تفاوت که من مطالعه را هم کنار گذاشته بودم. گاهی کمی مطالعه داشتم ولی خیلی پراکنده و رها می‌کردم. از نوشتن هم خبری نبود. نهایت نوشتنِ من، خط خطی روی کاغذ بود. بماند که گاهی پوست خودم، نقش کاغذ را برایم بازی می‌کرد. حق بدهید! آدم که در خواب و بیداری نمی‌داند در حال انجام چه کاری است. البته هنوز هم مقداری از این عادت با من مانده است. شاهدش همین هفته پیش که زانویم در نقش مرکز کاغذ درآمد و من تا می‌توانستم اطرافش خط می‌زدم، مثلث می‌کشیدم و یک کلمه رو به تعداد زیاد روی پایم می‌نوشتم.

 

در این چند سال تا جایی که امکان داشت با آدم‌های دنیای واقعی ارتباطی نداشتم. اما دنیای مجازی‌ام سر جایش بود. دنیای مجازی برای من بهتر از دنیای واقعی بود. اگر حوصله حرف بود، حرف میزدم؛ اگر نه فقط می‌دیدم و گلایه‌ای نبود که تو چرا اینطور هستی. در دنیای مجازی انتظاری نبود و این چیزی بود که من می‌خواستم. در فضای مجازی صفحه‌ای برای خودم نداشتم که در آن بنویسم. چند بار صفحه‌ای برای خودم درست می‌کردم اما از آنجا که یک روش آرام‌تر شدنم خراب کرن چیزی بود که می‌ساختم، گاهی که خیلی بهم می‌ریختم آتشش دامن صفحه شخصی‌ام را می‌گرفت. راستش شبیه خودکشی بود.

 

طی این چند سال گاهی چیزی مرا کمی هشیار می‌کرد. گاهی صدایی از درونم و گاهی همان سوال پیچ کردن‌های خودم: تا کی می‌خواهی بنشینی؟

 

شاید همین سوالات بود که باعث شد به فکر این بیفتم که کنکور بدهم. برای کنکور در آزمون‌های آزمایشی آقای صنعتی شرکت کردم. همین که ثبت نام کردم و برنامه برای من فرستاده شد متوجه احساساتی درون خودم شدم. ترس، اضطراب، استرس، نمی‌دانم کدام یک از این‌ها بود شاید همه با هم. برای رهایی از این احساسات باز همان فضای مجازی و گاه دیدن فیلم‌هایی که الان حتی اسمشان را به یاد ندارم، دوای کار بود. فقط می‌دانم می‌دیدم که از فضا جدا شوم. آذر ماه به کلی رها کردم و قید کنکور را زدم. با این فکر که تو مدتی است که نخوانده‌ای از الان بخوان برای سال بعد. خواندم؟ نه!

 

تابستان سال بعد باز ثبت نام کردم. اینبار آمده بودم که رتبه خوب سهم من باشد. اما باز تکرار همان سال قبل بود با یک تفاوت. حضور آقای صنعتی به عنوان یک فرد در دنیای واقعی. تا قبل از ایشان هر آدمی هم در دنیای واقعی بود که البته کم هم نبودند، فاصله گرفته بودم. اینطور خیالم راحت بود که کسی مزاحم نیست. کسی نمی‌پرسد چه خبر از زندگی و من مجبور باشم کارهای نکرده را برایش لیست کنم. بماند که دیگر اصلا کاری نبود که من میلی به انجامش داشته باشم.

 

طی سه سال ثبت نام در آزمون‌های آزمایشی یکبار کنکور را شرکت کردم. آن هم بخاطر اینکه نمی‌توانستم بار دیگر بگویم امسال هم کنکور را شرکت نمی‌کنم. در طی این چهار سال آقای صنعتی من را به یک چیز دعوت می‌کردند. آن هم اینکه هر زمان که افکاری به ذهنم هجوم می‌آورد بنویسم. قبل از این گاهی می‌نوشتم ولی با حرف ایشان برایم جدی‌تر شد. بماند که من حتی چیزهای جدی را هم جدی انجام نمی‌دادم.

 

البته برای جدی انجام دادن کارهایی می‌کردم. به عنوان مثال گاهی فکر می‌کردم اگر یک کلاس نویسندگی باشد و در یک گروه باشیم بهتر پیش‌‌ می‌روم. با سرچ کردن درباره نویسندگی با آقای کلانتری آشنا شدم. مطمئن هستم می‌توانید باز حدس بزنید با اینکه کار برایم جدی بود اما نمی‌توانستم جدی پیگیری کنم. ولی یک خوبی برایم داشت. مطالبی که می‌نوشتند را می‌خواندم. در آن زمان عملی در پی نداشت ولی آدمیزاد که از سنگ سخت‌تر نیست. بالاخره بعد از مدتی در ارتباط بودن و در یک محیط خاص بودن، تاثیراتی روی آدم برجای می‌ماند. البته کم و بیش گاهی هم کمی جدی‌تر از نوشتن حال و احوال خودم، می‌نوشتم ولی چیزی را که ادامه ندهی انتظار کارساز بودن و تاثیر زیاد گذاشتن را هم نباید داشته باشی.

 

با مشاوره‌هایی که با آقای صنعتی داشتم و همینطور حضور در جمعی که آقای کلانتری در نویسندگی خلاق دور هم جمع کرده بودند ـ و چه جمع خوبی است این جمع ـ تصمیم گرفتم یکبار دیگر برنامه‌ای را برای خودم تدارک ببینم و پروژه‌هایی را تعریف کنم. به سمت پژوهش که در دانشگاه خوانده بودم برگشتم. سال‌های قبل دوست داشتم در این رشته کاری بکنم. گوشه‌ای از برنامه را نوشتم و رفتم که شروع کنم. در همان ابتدای کار، افکار و احساساتی که بعضی را نمی‌شناختم به سمتم هجوم آورد. هر بار که قصد شروع کاری را داشتم، یا در همان ابتدا وضعیت روحی به سمتی می‌رفت که من به منطقه امن خودم برگردم یا نهایت اگر در همان ابتدا این اتفاق نمی‌افتاد بیشتر از دو هفته طول نمی‌کشید که باز داستان قبل تکرار می‌شد.

 

آخرین باری که دوباره برنامه چیدم این نکته توجه‌ام را جلب کرده بود که انگار من هر بار برنامه‌ای را می‌چینم که قابلیت انجام نداشته باشد. همین قابلیت انجام نشدن باعث می‌شد که هر بار بگویم: من خواستم ولی نشد.

 

و از این طریق بار بی‌حرکتی و انتظار دیگران را از روی دوش خودم برمی‌داشتم. اینبار اما  با مشورتی که داشتم اول تصمیم گرفتم که پروژه‌ها را به گام‌های کوچک‌تر تبدیل کنم. همین هم اما خوب پیش نرفت.

 

مشکل کجاست؟ ما درگیر مقایسه خودمان با اطرافیان هستیم. یکی از این مقایسه‌ها میزان دستاوردهای ما با توجه به سن است. بین بیست تا سی سالگی اینگونه جا افتاده است که تو خودت را شناخته‌ای. می‌دانی در زندگی به دنبال چه چیزی هستی. کار و شغل تو مشخص است و به یک ثبات در زندگی رسیده‌ای. حال اگر در این بازه زمانی به هر دلیل به هیچکدام از این‌ها نرسیده باشی شرایط حاکم باعث می‌شود که خودت را دائم بازجویی کنی و زیر سوال ببری. همراه شدن استرس و اضطراب ناشی از اینکه: باید چه کاری انجام دهی تا زودتر به شرایط یک آدم سی ساله برسی. این عجله خود یکی از عواملی است که باعث می‌شود هیچوقت برنامه‌هایی که می‌ریزم قابلیت اجرا نداشته باشند. کاری که نیاز به چند سال زمان گذاشتن دارد من ناخوادگاه می‌خواهم خیلی زود به انجام برسانم.

 

شما با یک فرد سی ساله سر و کار دارید که هیچکدام از کارهایش درست انجام نمی‌شود.

 

یک سرزمین را در نظر بگیرید. در گوشه‌ای از این سرزمین آتشی روشن است و افرادی دور آن نشسته‌اند. آتش سن این فرد سی ساله‌ست. دور این آتش اضطراب، استرس، اهمال‌کاری، ترس انجام کار و غریبه‌های دیگر نشسته‌اند که چهره آن‌ها به خوبی مشخص نیست و نمی‌توانم معرفی کنم. دورتر از این آتش خودم هستم که در منطقه امن خودم نشسته‌ام و تا زمانی که در آن منطقه هستم هیچکدام از آن احساسات با من کاری ندارند و گرم کار و استراحت خودشان هستند. کافی است پایم از آن محدوده امن بیرون گذاشته شود. همه با هم شروع به حرف زدن می‌کنند. مکالمه‌ای بین ما در می‌گیرد. نوید می‌دهم که اینبار شما مشغول کار خودتان هستید و من هم مشغول کار خودم. کمی اطمینان خاطر درباره تصمیمم وجودم را می‌گیرد. همین که به آسمان این سرزمین نگاه می‌کنم به عقب می‌روم. کمال‌گرایی آسمان این سرزمین است. ستاره‌های این آسمان تمام اهداف و تصمیمات من هستند که کمال‌گرایی آن‌ها را به خودش جذب کرده و هیچکدام دیگر پیش من نیستند. از یک طرف سوسو می‌زنند و من آن‌ها را می‌بینم از سوی دیگر جنس آسمان این سرزمین را گرفته‌اند و من از انجام آن‌ها طفره می‌روم.

 

اگر بتوانم سوراخی از این آسمان پیدا کنم که از آن نور بتابد، باعث می‌شود اول آتش سی سالگی خاموش شود و بعد به مرور کسانی که دور این آتش جمع شده‌اند پراکنده شوند و هر لحظه حضور نداشته باشند.

 

برای افتادن این اتفاق تصمیم بر این شد که با یکی یکی این افراد دور آتش و خود این آتش دوست شوم. مرحله به مرحله پیش خواهم رفت و درباره بیشتر کارها اینجا خواهم نوشت. اگر فرد سی ساله‌ای هستید که چند سال قبل را خواب بوده‌اید یا احساس می‌کنید روحتان با جسمتان همراهی ندارد، شاید بتوانیم با هم همراه شویم و خودمان برای خودمان کاری کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *